یادتونه همیشه میگفتن غروب جمعه دلگیره؟ الآن جمعست اما غروب نیست.. با این وجود من دلم خیلی زیاد گرفته.. مرد میخواد که برخی لحظات زندگی رو تاب بیاری.. از صبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم.. حسی مثل زندگی در خلا.. مثل گیج بودن.. مثل مریض بودن اما سالم بودن!! احمقانست که این واژهها انقدر حقیرن که نمیتونن منظور منو بیان کنند.. اصلن چرا باید اینقدر ناتوان باشم در گفتن.. ناتوان باشم برای انتقال منظورمون به دیگران.. دنیا همیشه منو بدجور غافلگیر میکنه.. همین که میام ۴ روز آروم باشم دوباره میزنه پشت کمرم و میگه پاشو ببینم، تو بیجا میکنی آروم نشستی.. این روزها.. نه بهتر بگم این شبها کوتاه شدند.. روزهای طولانی، شبهای کوتاه.. میدونی زمان کم میارم برای بودن در سکوت شب.. برای خوابیدن.. برای از آدمها فاصله گرفتن.. میدونم شاید هیچوخت بعد خوندن این جملات کسی نفهمه منظورمه چی بوده و اصلن چرا باید همچین جملاتی رو اینجا تایپ کنم.. اما مهم نیست، خودم که میدونم.. همیشه دنیا برای آدمهای صبور لحظاتی رو رقم میزنه که حس میکنند تمام منظومهی شمسی با اون ابهتش هم برای زندگی مثل یه اتاق ۲،۳ تنگ و کوچیک میمونه.. یادم میمونه حمعه روز خوبیه که خودم دارم خرابش میکنم.
پن: اینجا همیشه یک نفر برای آرامش ابدی، گذر ثانیهها را به تماشا نشسته.
برچسب:
نویسنده: آوا کریمیان